تنها تر از تنها..........*A L I*

*Del Shekaste*

تو یه قطره از خدائی....
نویسنده : Ali Ghorbani - ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧
 

تو همون بودی که من خوابشو دیدم

تو همونی که میخوام براش بمیرم

000

تو همون فرشته ای از جنس آدم

تو واسم نشونه از خدای عالم

000

تو همونی که تو خنده هام شریکی

توی درد و غصه هام واسم طبیبی

تو همون رویای پاکی که توی شبهای من بود

000

تو یه قطره از خدایی

000

تو همونی و هستی که میخوام براش بمیرم

از خدا خواستم همیشه پیش تو آروم بگیرم

000

تو واسم دنیای عشقی

تو تموم لحظه هامی

تازه میشه روح و جونم

وقتی که تو پا به پامی

ازخدا میخوام همیشه

که کنار تو بمونم

شمع باش  پروانه میشم

تا کنار تو بسوزم

وقتی چشمات گریه میکرد

آرزوم بود که بمیرم

کاش بودم کنارت ای گل

تا که دستات رو بگیرم

000

تو یه قطره از خدایی


 
comment نظرات ()

 
نذار تنها بشم....(شعر از علی کارونی)
نویسنده : Ali Ghorbani - ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧
 

تو چشم من نگاه کنی

میفهمی حال و روزمو

تو همه ی وجودمی

نگیر از من بود و نبودمو

هیچوقت نشد بهت بگم

تو آرزوی قلبمی

دلم میخواست پیشم باشی

بگو همیشه پیشمی

اما تو... اما تو ....

اما تو عشقتو گرفتی ازم

گفتی برو

دلم میخواست تورو اما

تو گفتی نمیخوای با من بمونی

دلم رو بی بهونه تنها گذاشتی

یادت بمونه

نذار تنها بشم تنها

میدونی طاقت دوری ندارم

بیا که خیلی وقته

خالیه خیلی جات توی خونه


 
comment نظرات ()

 
تنها و بی کس شدم از سکوت نگاهت ....
نویسنده : Ali Ghorbani - ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧
 


 
comment نظرات ()

 
................
نویسنده : Ali Ghorbani - ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧
 


 
comment نظرات ()

 
سلام همدم شبهای تنهاییم .
نویسنده : Ali Ghorbani - ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧
 

همدم شبهای تنهاییم سلام
چند وقت است که ندیدمت ؟ نمی‌دانم . روزهاست؟ … نه ، سالهاست … نه ، سال کم است . قرنی‌ست نیستی . راستی چرا نیستی ؟!
نمی‌دانم کی و چطور ؟ اما در این تنهایی دلگیر فقط یادم می‌آید چه بهشتی بود روزهای با تو بودن . چه شبهای زیبایی بود از عشق گفتن .
می‌دانی ؟! تمامی دل من آکنده از عشق بود و هست . تمامی لحظه‌های من پر شده بود از عطر نفسهایت و زیبایی‌های عالم ، چشمان مهربانت . یادت می‌آید ؟! وقتی خستگی و غم بر دوشم سنگینی می‌کرد ؟! چه باک ؟! … همیشه دستانت بود که آرامش را برایم هدیه بیاورد … چه عالمی داشت … !
امشب هم تنهایم . اما دیگر تو نیستی . پس من سر بر شانه‌های چه کسی بگذارم ؟! از کجا دستی مهربان طلب کنم ؟! راستی میدانی مدت‌هاست که تنها دیوارها صدای مرا می‌شنوند ؟! هیچ نمی‌گویند ، فقط گوش می‌کنند . تو فکر می‌کنی دلشان می‌خواهد گوش کنند ؟! اما دیگرفرقی نمی‌کند ؟! من دیگر نمی‌گویم . شبهای زیادی ست که سکوت کرده‌ام . بر این دیوارها تکیه کرده‌ام و می‌گریم . دیوارها تاب می‌آورند ؟! مهم نیست . دیگر دیوار هم نمی‌خواهم …
سقف این اتاق چقدر کوتاه است ؟! احساس خفگی می‌کنم . اصلا مگر سقف آسمان چه عیبی دارد ؟ تازه ستاره‌هایش مثل لامپهای رنگی این اتاق نمی‌سوزند . همیشه روشنند ...
باید بروم … از این اتاق … خسته‌ شده‌ام …


 
comment نظرات ()

 
من میگم ......
نویسنده : Ali Ghorbani - ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧
 

من میگم چشات قشنگه
تو میگی دنیا دو رنگه
من میگم چه قدر تو ماهی
تو میگی اول راهی
من میگم بمون همیشه
تو میگی ببین نمیشه
من می گم خیلی غریبم
تو میگی نده فریبم
من میگم خوابت رو دیدم
تو میگی دیگه بریدم
من می گم هدف وصاله
تو ولی میگی محاله
من میگم یه عمره سوختم
تو میگی قلبم رو دوختم
من میگم چشمات و وا کن
تو میگی من و رها کن
من میگم خیلی دیوونم
تو میگی آره می دونم
من میگم دلم شکسته ست
تو میگی خوب میشه خسته ست
من میگم بشین کنارم
تو میگی دوستت ندارم
من میگم بهم نظر کن
تو ولی میگی سفر کن
من میگم واسم دعا کن
تو میگی نذر رضا کن
من میگم قلبم رو نشکن
تو میگی من می شکنم من ؟
من میگم واست می میرم
تو میگی نمی پذیرم
من میگم شدم فراموش؟
تو میگی نه ، رفتم از هوش
من میگم که رفتم از یاد ؟
تو میگی نه مرده فرهاد
من میگم باز شدی حیروون ؟
تو میگی بیچاره مجنون
من میگم ازم بریدی ؟
تو می پرسی نا امیدی ؟
من میگم واسم عزیزی
تو میگی زبون میریزی؟
من میگم تو خیلی نازی
تو میگی غرق نیازی
من میگم دلم رو بردی
تو میگی به من سپردی ؟
من میگم کردم تعجب
تو میگی دیگه بگو خب
من میگم تنهایی سخته
تو میگی این دست بخته
من میگم دل تو رفته
تو میگی هفت روزه هفته
من میگم راه تو دوره
تو میگی چاره عبوره
من میگم می خوام بشم گم
تو میگی حرفای مردم ؟
من میگم نگذری ساده ؟
تو میگی آدم زیاده
من میگم دل به تو بستن ؟
تو میگی اینقده هستن
من میگم تنهام میذاری ؟
تو میگی طاقت نداری ؟
من میگم خدا به همرات
تو میگی چه تلخه حرفات
من میگم اهل بهشتی
تو میگی چه سرنوشتی
من میگم تو بی گناهی
تو میگی چه اشتباهی
من میگم که غرق دردم
تو میگی می خوام بگردم
من میگم چیزی می خواستی ؟
تو میگی تشنمه راستی
من میگم از غم آبه
تو میگی دلم کبابه
من می گم برو کنارش
تو میگی رفت پیش یارش
من میگم با تو چیکار کرد ؟
تو میگی کشت و فرار کرد
من میگم چیزی گذاشته ؟
تو میگی دو خط نوشته
من میگم بختش سیاهه
تو میگی اون بی گناهه
من میگم رفته که حالا
تو می گی مونده خیالا
من میگم می آد یه روزی
تو میگی داری می سوزی
من میگم رنگت چه زرده
تو می پرسی بر میگرده ؟
من میگم بیاد الهی
تو میگی که خیلی ماهی
من میگم ماهت سفر کرد
تو میگی تو رو خبر کرد ؟
من میگم هر کی با ماهش
تو میگی بار گناهش؟
من میگم تو بی وفایی
تو میگی بریم یه جایی
من میگم دلم اسیره
تو میگی نه خیلی دیره
من میگم خدا بزرگه
تو میگی زندگی گرگه
من میگم عاشق پرنده ست
تو میگی معشوق برنده ست
من میگم به روزها شک کن
تو میگی بهم کمک کن
من میگم خدانگهدار
تو میگی تا چی بخواد یار
من میگم که تا قیامت
برو زیبا به سلامت
پشت تو آب نمی ریزم
که نگی روندم عزیزم


 
comment نظرات ()

 
تنهاترین
نویسنده : Ali Ghorbani - ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧
 

از این دله تنگ هر چه بگی بازم کمه

 

توی دفتر ثبت دلتنگی ها

 

میخوام جملتو تموم کنم اما نمیشه

 

میخام دیگه بس کنم اما انگار

 

خود دل میگه بگو


بیشتر از غم من بگو


بگو برای همگان تا بدانند

 

 دل تنهاترین است


و این تنهاترین بهترین است

و روزی که دفتر ثبت دلتنگی ها را دیگران ببینند

 

روزیست که من دیگه نیستم

 

و شاید این نوش دارویی باشد پس از مرگ دل


 
comment نظرات ()

 
دل من
نویسنده : Ali Ghorbani - ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧
 

عجب ای دل عاشق تو ام حوصله داری

تو این سینه نشستی هزارتا گله داری

یه روز عاشق نوری یه روزی سوتو کوری

یه روز مثل حبابی یه روز سنگ صبوری

پر از شک و هراسی همیشه بی حواسی

پر از حرفیو خاموش یه قصه و فراموش

***********

پر از راز نگفته یه کوله بار بر دوش

یه بی طاقت خسته به انتظار نشسته

یه روز رفیق راهی سفر پای پیاده

به اندازه ی عشقی پر از حرفای ساده

واسه روزای رفته سفر قصه ی خوبه

چراغ روشن راه قشنگی غروبه

 


 
comment نظرات ()

 
جای داتنگی..........
نویسنده : Ali Ghorbani - ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧
 

 
comment نظرات ()

 
خدا را چه دیده ای !!!
نویسنده : Ali Ghorbani - ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧
 

گاهی خیال می کنم از من بریده ای

 

 

بهتر ز من برای دلت برگزیده ای

 

 

از خود سوال می کنم ایا چه کرده ام؟

 

 

در فکر میروم که تو از من چه دیده ای؟

 

 

از من عبور می کنی و دم برنمی زنی

 

 

تنها خوش است دلم که شاید ندیده ای

 

 

یکروز می رسد که در اغوش گیرمت

 

 

هرگز بعید نیست ، خدا را چه دیده ای؟!!!...


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : Ali Ghorbani - ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧
 

توی آسمون دنیا هر کسی یه ستاره داره

چرا وقتی نوبت ماست آسمون جایی  نداره

واسه من تنهایی درده

درد هیچ کس رو نداشتن

هر گل پژمرده ای رو

تو کویر سینه کاشتن

دیگه باور کردم اینو

که باید تنها بمونم

تا دم لحظه ی مردن

شعر تنهایی بخونم


 
comment نظرات ()

 
زندگی...پرواز
نویسنده : Ali Ghorbani - ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧
 

 

زندگی

                     

                    چون قفسی است

                          قفسی تنگ

                پر از تنهایی        

             و چه خوب است

                  لحظه غفلت آن زندانبان

                           بعد از ان هم

                                      پرواز....


 
comment نظرات ()

 
................
نویسنده : Ali Ghorbani - ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧
 

دوست دارم که.....

یه اتاقی باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشی، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید... تو منو بغلم

کنی که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ... اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار ... پاهاتم دراز کردی ... منم اومدم

نشستم جلوت و بهت تکیه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتی ... دو تا دستتم دورم حلقه کردی ... بهت می‌گم

چشماتو می‌بندی؟ میگی آره! بعد چشماتو می‌بندی ... بهت می‌گم برام قصه می‌گی تو گوشم؟ می‌گی آره! بعد

شروع می‌کنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... یه عالمه قصة طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی‌شن ...

می‌دونی؟ می‌خوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... یه حرکت سریع ... یه ضربه عمیق ... بلدی که؟ ولی

که نمی‌دونی می‌خوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستی ... نمی‌دونی من تیغ رو از جیبم در میارم ... نمی‌بینی که

می برم ... نمی‌بینی خون فواره می‌زنه ... رو سنگای سفید ... نمی‌بینی که دستم می‌سوزه و لبم رو گاز

می‌گیرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی ... تو داری قصه می‌گی.. من شلوارک پامه ... دستمو می‌ذارم

رو زانوم ... خون میاد از دستم می‌ریزه رو زانوم و از زانوم می‌ریزه رو سنگا ... قشنگه مسیر حرکتش! قشنگه رنگ

قرمزش ... حیف که چشمات بسته است و نمی‌تونی ببینی ... تو بغلم کردی ... می‌بینی که سرد شدم ... محکمتر

بغلم می‌کنی که گرم بشم ... می‌بینی نامنظم نفس می‌کشم ... تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت! می‌بینی

هر چی محکمتر بغلم می‌کنی سردتر میشم ... می‌بینی دیگه نفس نمی‌کشم ... چشماتو باز می‌کنی می‌بینی من

مردم ... می‌دونی؟

من می‌ترسیدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهایی مردن ... از خون دیدن ... وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم ...

مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گریه نکن دیگه! ... من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم دلم می‌گیره‌ها ! بعدش تو

همون جوری وسط گریه‌هات بخندی ... گریه نکن دیگه خب؟ دلم می‌شکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟


 
comment نظرات ()

 
تو دیگه بر نمیگردی اینو من خوب میدونم!!!
نویسنده : Ali Ghorbani - ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧
 

یه شب .....یه دل تنگ.....یه یاد کهنه......یه یار قدیمی

دیشب وقتی صداتو از پشت سیم های تلفن شنیدم به سختی تونستم صداتو تشخیص بدم که خودتی.....

داره باورم میشه که از یادت دارم میرم بیرون ...از خاطراتت.......چه قدر ازم دور شدی....و چه قدر غریبه....همون غریبه آشنای من که روزی از 100 فرسخی میشناختمت......اما حالا صداتم با من بیگانه است.

دیشب وقتی چشمام و روی هم گذاشتم تصویر تو در ذهنم نقش بست اما تار بود.....درست نمیدیدم.....

دیشب دلم برات تنگ شده بود.....دلم همیشه برات تنگه........از همون اولش هم تنگ بود....حتی وقتی کنارم بودی و دستات تو دستم بود.

همیشه ازم دور بودی.....همیشه...

دیشب گوشه چشمام به یادت تر شد.....

دیشب دلم یه سوزش عجیبی داشت.....

دیشب دلم هواتو کرده بود......

دیشب....

اما تو نبودی......کنارم هم نبودی.....حتی تو خیالم هم درست نمیدیدمت....

دیشب شب بدی بود....

دیشب برای بار آخر خاطراتت را مرور کردم...مثل یه فیلم ....خیلی سریع....بعضی جاهاش هم stop می کردم و به چشمات خیره میشدم...(آخ چه قدر دلم هوای چشمات و کرده).

اما بالاخره همه چیز تموم شد.....وقتی خوب به همشون فکر کردم......یه تصمیم جدید گرفتم....

یه قلم..... یه کاغذ .....یه جفت چشم بارونی ......و یه پنجره بارون خورده....

نوشتم ....نوشتم....از تو....از خاطراتت....از دوستت دارم ها....از چشمات...از دلتنگیهام....از رفتنت....از نبودنت و در اخر اینکه....

هنوزم دوستت دارم ای عشق دیرینه ی من

 


 
comment نظرات ()

 
قلبم
نویسنده : Ali Ghorbani - ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧
 

_____*#######*
___*##########*
__*##############
__################
_##################_________*####*####
__##################_____*############
__##################___*#############
___#################*_###############
____################################
______########### عاشقانه ها## ##########
_______#############################
________###########################
__________########################
___________*#####################
____________*##################
_____________*###############
_______________#############
________________##########
________________*#######*
_________________######
__________________####
__________________###


 
comment نظرات ()

 
تنها به یاد تو....
نویسنده : Ali Ghorbani - ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧
 

 
comment نظرات ()

 
اگر کسی را دوست داری؟
نویسنده : Ali Ghorbani - ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧
 

اگر کسی را دوست داری؟

************

***


شکسپیر : اگر کسی را دوست داری رهایش کن سوی تو برگشت از آن توست

و اگر برنگشت از اول برای تو نبوده

**********

دانشجوی زیست شناسی : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ...

او تکامل خواهد یافت

**********

دانشجوی آمار : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ...
اگر

 دوستت داشته باشد ، احتمال برگشتنش زیاد است و اگر نه احتمال ایجاد یک

رابطه مجدد غیر ممکن است

**********

دانشجوی فیزیک : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ...اگر

 برگشت ، به خاطر قانون جاذبه است و اگر نه یا اصطکاک بیشتر از انرژی بوده

 و یا زاویه برخورد میان دو شیء با زاویه صحیح هماهنگ نبوده است

**********

دانشجوی حسابداری : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ...

اگر برگشت ، رسید انبار صادر کن و اگر نه ، برایش اعلامیه بدهکار بفرست

**********

دانشجوی ریاضی : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ... اگر

برگشت ، طبق قانون 2=1+1 عمل کرده و اگر نه از در عدد صفر ضربش کن

**********

دانشجوی کامپیوتر : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ... اگر

 برگشت ، از دستور کپی - پیست استفاده کن و اگر نه بهتر است که دیلیت اش کنی

**********

دانشجوی خوشبین : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن... نگران

 نباش بر می گردد

**********

دانشجوی عجول : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ... اگر در

 مدت زمانی معین بر نگشت فراموشش کن

********** 

دانشجوی شکاک : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ...اگر

برگشت ، از او بپرس " چرا " ؟

**********

دانشجوی صبور : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ...اگر

 برنگشت ، منتظرش بمان تا برگردد

**********

دانشجوی شوخ طبع : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ...

اگر برگشت ، باز هم به حال خود رهایش کن ، این کار را مرتب تکرار ک


 
comment نظرات ()

 
همه تنهایی ها بامن رفیقند
نویسنده : Ali Ghorbani - ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧
 

 
comment نظرات ()

 
تنهایی...
نویسنده : Ali Ghorbani - ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧
 

زیر آسمان دلتنگی خانه ای دارم

که خورشیدش همیشه در حال غروب است

خانه ی من تک اتاق است وتمام لحظاتم را در آن اتاق می گذرانم

پنجره اش به روی انتظار باز می شود

و پرده هایش از جنس فاصله هاست

دیوار هایش به رنگ سیاه است و

نوای سکوت فضای خانه ام را پر کرده

 تنها همخانه و همسایه ام غم است

زنگ در خانه ام صدای افتادن اشک از چشم منتظر است،

هر چند که در خانه ام همیشه قفل است

وکلید خانه هم در دست اوست

می گذرانم روزها را با نگاه از پشت پنجره

و به  تماشای انتظارمی نشینم

تا او مرا از این قفس آزاد کند

که کلید خانه ام در دستان اوست

 و او فقط می تواند باز کند این در بسته را

امیدوارم که همانند رهگذری از کنار خانه ام رد نشود

نام خانه ی من تنهاییست


 
comment نظرات ()

 
رد پا ...
نویسنده : Ali Ghorbani - ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧
 

از کتابخانه ی ذهنم دفتر خاطراتم را بر می دارم

شروع به ورق زدن می کنم

و روزهای زندگیم را مرور می کنم

به صفحه هایی می رسم که سوخته است

به دقت می خوانم،بله خاطرات توست

روزهای سوخته من

می خواهم آن صفحه ها را از دفتر خاطراتم پاره کنم

اما چه فایده که ته برگ های آن بر روی دفتر خاطراتم می ماند

آرام دفتر خاطرات را می بندم

نگاهم به جلد آن می افتد

ردپایی بر روی آن به جا افتاده

ردپای توست که روزهای زندگی من را به زیر پا گذاشتی

و از روی آن ها گذشتی

رد پای تو به روی خاطرات من مانده است و با نگاهم آن را دنبال میکنم

افسوس می خورم،اما نمی دانم ...

نمی دانم افسوس از رفتن توست یا عمر برباد رفته ی خودم

به انتظار باران می نشینم، که رد پا را باران می شوید

و یا راهی دیگر،

ردپای بازگشت تو پاک خواهد کرد ردپای رفتنت را...


 
comment نظرات ()

 
مسیر رفاقت...
نویسنده : Ali Ghorbani - ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧
 

گفتی مثل یه کوه پشت سرتم،بهم تکیه کن

تکیه کردم،اما افتادم،آخه فقط غبار بودی

 

گفتی زمین زیر پاتم،محکم قدم بردار

محکم برداشتم،اما خوردم زمین،آخه تو یخ بودی

 

گفتی چترتم،برو زیر بارون

رفتم،اما خیس شدم،آخه تو بسته بودی

 

گفتی خودکارتم،بنویس هرچه دل تنگت می خواهد

نوشتم،اما ننوشت،آخه تو تموم شده بودی

 

گفتی سنگ صبورتم،باهام حرف بزن

حرف زدم،اما خورد شدم،آخه تو کلوخ بودی

 

گفتی جا سویچیتم،کلیدت رو بده به من

دادم،اما خسته شدم،آخه تو دلم رو واسه همه باز کردی

 

گفتی قاب عکستم،عکست رو بده من

دادم،اما شکستم،آخه وقتی قاب افتاد شکست

زیر عکسم،عکس یکی دیگه بود

 

گفتی رفیقتم،بزن قدش

زدم،اما تو محو شدی،آخه تو حباب بودی

 

حالا من میگم:هی رفیق پاشو از خواب،سرتو از رو شونم بردار...

چیه ؟فکر کردی خواستم با بهم زدن خوابت تلافی کنم ؟

نه ! خواستم بگم رسیدیم ته خط، کل مسیر خواب بودی

مسیر رفاقت...



 
comment نظرات ()

 
مرگ
نویسنده : Ali Ghorbani - ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧
 

مرگ،خوابی شیرین،

در آغوش خاک گرم که جسم سرد مرا در آغوش میگیرد

تا همه ی بی مهری ها وسردی ها و نامردی ها را به فراموشی بسپارم.

و با چه محبتی مهرش را نثارم میکند بی منت.

و باد که با وزش بر روی خاکم و نوازشی دلنشین آرامم می کند

و در لابه لای درختان برایم آواز می خواند

و درختان برایم دست می زنند

و حال با این یاران دیگر احساس تنهایی نخواهم کرد.

مرگ زیباست برای جسم سردم و روح بلند پروازم

که باز خواهد گشت در آغوش گرم وبی نهایت محبت او.


 
comment نظرات ()

 
بن بست رفیق..............(خدا)
نویسنده : Ali Ghorbani - ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧
 

زانوهامو بغل کرده بودمو نشته بودم کنار دیوار

دیدم یه سایه افتاد روم

سرم رو آوردم بالا

نگاه کرد تو چشمام، از خجالت آب شدم

تمام صورتم عرق شرمندگی پر کرد

 

گفت:تنهایی

گفتم:آره

 

گفت:دوستات کوشن؟

گفتم: همشون گذاشتن رفتن

 

گفتی: تو که می گفتی بهترین هستن!

گفتم:اشتباه کردم

 

گفتی: منو واسه اونا تنها گذاشتی

گفتم:نه

 

گفتی:اگه نه،پس چرا یاد من نبودی؟

گفتم:بودم

 

گفتی:اگه بودی،پس چرا اسمم رو نبردی ؟

گفتم:بردم، همین الان بردم

 

گفتی:آره،الان که تنهایی،وقت سختی

 گفتم:.....(گر گرفتم از شرم-حرفی واسه جواب نداشتم)

-سرمو اینداختم پایین-گفتم:آره

 

گفتم:تو رفاقتت کم آوردم،منو بخش

گفتی:ببخشم؟

 

گفتم:اینقدر ناراحتی که نمی بخشی منو؟ حق داری

گفتی:نه! ازت ناراحت نبودم! چیو باید می بخشیدم؟

تو عزیز ترینی واسم،تو تنهام گذاشتی اما تنهات نذاشته بودمو نمی ذارم

 

گفتم:فقط شرمندتم

 

گفتی:حالا چرا تنها نشستی؟

گفتم:آخه تنهام

 

گفتی:پس من چی رفیق؟

من که گفتم فقط کافیه صدا بزنی منو تا بیام پیشت

من که گفتم داری منو به خاطر کسایی تنها می ذاری که تنهات می ذارن

اما هر موقع تنها شدی غصه نخور،فقط کافیه صدا بزنی منو

من همیشه دوست دارم،حتی اگه منو تنها بزاری،

همیشه مواظبت بودم،تو با اونا خوش بودی،منو فراموش کردی تو این خوشی

اما من مواظبت بودم،آخه رفیقتم،دوست دارم

 

دیگه طاقت نیاوردم،بغض کردمو خودمو اینداختم بغلت،زار زدم،گفتم غلط کردم

گفتم شرمنده ام،گفتم دوست دارم،گفتم دستمو رها نکن که تو خودم گم بشم

گفتم دوست دارم...

 

گفتم: داد می زنم تو بهترین رفیقیییییییییییییییی

بغلت کردم گفتم:تو بن بست رفیقی

یک کلام،خدا تو بهترینی

 


 
comment نظرات ()

 
بن بست رفیق..............(خدا)
نویسنده : Ali Ghorbani - ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧
 

زانوهامو بغل کرده بودمو نشته بودم کنار دیوار

دیدم یه سایه افتاد روم

سرم رو آوردم بالا

نگاه کرد تو چشمام، از خجالت آب شدم

تمام صورتم عرق شرمندگی پر کرد

 

گفت:تنهایی

گفتم:آره

 

گفت:دوستات کوشن؟

گفتم: همشون گذاشتن رفتن

 

گفتی: تو که می گفتی بهترین هستن!

گفتم:اشتباه کردم

 

گفتی: منو واسه اونا تنها گذاشتی

گفتم:نه

 

گفتی:اگه نه،پس چرا یاد من نبودی؟

گفتم:بودم

 

گفتی:اگه بودی،پس چرا اسمم رو نبردی ؟

گفتم:بردم، همین الان بردم

 

گفتی:آره،الان که تنهایی،وقت سختی

 گفتم:.....(گر گرفتم از شرم-حرفی واسه جواب نداشتم)

-سرمو اینداختم پایین-گفتم:آره

 

گفتم:تو رفاقتت کم آوردم،منو بخش

گفتی:ببخشم؟

 

گفتم:اینقدر ناراحتی که نمی بخشی منو؟ حق داری

گفتی:نه! ازت ناراحت نبودم! چیو باید می بخشیدم؟

تو عزیز ترینی واسم،تو تنهام گذاشتی اما تنهات نذاشته بودمو نمی ذارم

 

گفتم:فقط شرمندتم

 

گفتی:حالا چرا تنها نشستی؟

گفتم:آخه تنهام

 

گفتی:پس من چی رفیق؟

من که گفتم فقط کافیه صدا بزنی منو تا بیام پیشت

من که گفتم داری منو به خاطر کسایی تنها می ذاری که تنهات می ذارن

اما هر موقع تنها شدی غصه نخور،فقط کافیه صدا بزنی منو

من همیشه دوست دارم،حتی اگه منو تنها بزاری،

همیشه مواظبت بودم،تو با اونا خوش بودی،منو فراموش کردی تو این خوشی

اما من مواظبت بودم،آخه رفیقتم،دوست دارم

 

دیگه طاقت نیاوردم،بغض کردمو خودمو اینداختم بغلت،زار زدم،گفتم غلط کردم

گفتم شرمنده ام،گفتم دوست دارم،گفتم دستمو رها نکن که تو خودم گم بشم

گفتم دوست دارم...

 

گفتم: داد می زنم تو بهترین رفیقیییییییییییییییی

بغلت کردم گفتم:تو بن بست رفیقی

یک کلام،خدا تو بهترینی

 


 
comment نظرات ()

 
پروانه دلم.................S
نویسنده : Ali Ghorbani - ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧
 

هی عنکبوت غم، نتن بهر من تار غصه

که پروانه ی دل من بالاتر از تو به سوی اوج پرواز می کند

خیالت را خوش نساز که نسیم و بادی پروانه ام را به تار تو سپارد

چرا که آن روز باشد لحظه ی  افتادن تو

که آتش شوق پرواز من به سوی اوج، خواهد سوزاند دام پوشالی تو را

نتن بهر من تار غصه...

که پروانه ی من به اوج فکر می کند

آری،نقطه ی اوج

که بی تاب است پروانه ام برای نشستن بر دستان مهربانش

تا خاکستر شود از گرمای عشق و مهربانیش

خدای مهربانم دوستت دارم

پروانه ی دلم به شوق تو به سوی تو می آید


 
comment نظرات ()

 
دروغ دخترا به پسرا
نویسنده : Ali Ghorbani - ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧
 

از تابلو ترین دروغهای یک دختر:

1-دوست دارم

2-عاشقتم

3-اولین باره که با یه پسر دوست شدم

4-قول میدم همیشه با هم بمونیم

5-من از اخلاقت خوشم اومده

6-هر کاری که بگی برات میکنم

7-من به غیر تو به هیچکس فکر نمیکنم

8-خوشکلترین پسری که تو عمرم دیدم توئی

9-بهترین لحظه های عمرم زمانی که با تو میرم بیرون


 
comment نظرات ()

 
فصل عاشقانه...
نویسنده : Ali Ghorbani - ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧
 

در این تنهایی دلگیر و مبهم

 

من از تو مینویسم عاشقانه

 

دلم از تو شده لبریز احساس

 

تو این حال و هوای بی ترانه

 

 

 

نمی دونم کدوم حس غریبی

 

منو با دستای تو آشنا کرد

 

یکی انگار تو این بهت غریبی

 

دل دیونه من رو صدا کرد

 

 

 

صدام دل مرده ای بود سرد و ساکت

 

نفس های تو شد طنین آواز

 

تو تنهایی غزل گم بودم

 

بازم شد شعر من با عشقت آغاز

 

 

 

تو کوله باری از عشق و ترانه

 

من از خواب ترانه بی صداتر

 

رسیدی از ته دنیایی روشن

 

منو بردی به خود تا مرز باور

 

 

 

نمی دونم اکر با من نبودی

 

کدوم دست نوازش مرهمم بود

 

همیشه دستای تو محرمم بود

 

 

 

بذار با هم باشیم تا فصل آخر

 

منو تنها نذار با بی کسی ها

 

بمون با من تو این دنیای مسموم

 

دارم می میرم از دلواپسی ها


 
comment نظرات ()

 
عزیرم نقطه ته خط ...!!!
نویسنده : Ali Ghorbani - ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧
 

زندگی نقطه سر خط بی وفایی شده عادت

تو نوشته بودی دیدار سه تا نقطه به قیامت

زندگی نقطه سر خط تلگرافی شده نامت

قلبمو مچاله کردی لای... نامت

عزیزم نقطه ته خط برو با خیال راحت

به تو تقدیم این ترانه عوض جواب نامت

زندگی نقطه سر خط برو با خیال راحت

به تو تقدیم این ترانه عوض جواب نامت

با سه حرف تلخ و دلگیر مختصر مفید و ساده

گفتی که سایه عشقت از سرم خیلی زیاده

زیر درد و خط کشیدی ضربدر زدی رو اسمم

تا بدونم که به عشقت تا که جون دارم طلسمم

عزیزم نقطه ته خط برو با خیال راحت

به تو تقدیم این ترانه عوض جواب نامت

روی یک کاغذ بی خط حرف های خسته به نوبت

توی سرزمین نامت حرف "ت" کرده قیامت

ت" مثل تو مثل تردید "ت" مثل آخر قیامت

مثل تنهایی شب مثل آخر خیانت

عزیزم نقطه ته خط


 
comment نظرات ()

 
حسّ ....
نویسنده : Ali Ghorbani - ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧
 

دیدنت برام یه خوابه یا یه اتفاق ساده

مث حس کردن گریه با یه یغض بی اراده

 

تو خود یه اتفاقی توی لحظه های دیدار

لحظه ای که عاشقانه ماروباهم آشنا کرد

 

خسته از این همه غربت وی این شبای ولگرد

ایندفعه چرخۀ قسمت مارو با هم آشنا کرد

 

من که بی صدا و بی کس زیر آوار تباهی

لحظه هارو می شمردم توی بهت بی پناهی

 

تا یکی از پشت ابرا از دل سپیده سر زد

به شب سیاه و خسته م رنگ آبی سحر زد

 

یکی انگار زیر بارون واسه غربتم دعا کرد

اون که با نگاه گرمش منو از خودم رها کرد

 

حالا تو کویری کهنه این منم که خیس خیسم

لابه لای هر ترانه م دارم از تو می نویسم

 

تو که یک شب برهنه توی ظلمت چشاته

یه شکوفۀ تبسم روی گلبرگ لباته

 

تویی که ساده ترینی مث بارون پشت شیشه

تکیه گاه خستگیم شو نازنینم تا همیشه

 

یه شریک بی ریا باش برای این دل زخمی

این تویی که با نگاهت می تونی منو بفهمی

 

این منم با کوله باری پره احساس و رفاقت

عشقمو به پات می ریزم با یه عالمه صداقت

 

هنوزم عاشق ترینم با دلی همیشه ساده

پیشکش و ارزونی تو عشقی که خیلی زیاده


 
comment نظرات ()

 
فصل سرد خاطرات !!!
نویسنده : Ali Ghorbani - ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧
 

به خدا خطا نکردم اینو از چشام نخوندی

مث یک شهاب روشن اومدی اما نموندی

 

ار تو آسمون قلبم رد شدی گذاشتی رفتی

بادلم غریبه بودی یک کلام هیچی نگفتی

 

نکنه از من تنها دیگه هیچ نمونده یادت

این منم اما هنوزم می مونم با خاطراتت

 

یادته دیدار اول من و تو سادۀ ساده

روبروی هم نشستیم با نگاهی بی اراده

 

تو میکفتی با کلامی صادقانه عاشقم باش

با همون یه قطره احساس شاعر دقایقم باش

 

گفتی و برات نوشتم از همون چشمای معصوم

که منو دیوونه تر کرد با نگاهش آروم آروم

 

تا یه روزی بی تفاوت راحت از دلم گذشتی

رفتی و حتی یه لحظه به سراغم برنگشتی

 

زیر بارون پشت شیشه منو چشم به راه نشوندی

تو با اون دیونگی هات دلمو خیلی سوزوندی

 

کاش برام همیشگی بود لحظۀ بودن با تو

گرچه با نم نم بارون می شنوم گاهی صداتو

 

هنوزم تو پیچ جاده منتظر مونده نگاهم

یه روزی شاید بفهمی عزیزم من بی گناهم

 

حالا باز تنهاترینم زیر بارونا دوباره

تو شب ظلمت چشمام حتی نیس یه تک ستاره

 

شعر دلبستن ما شد با شروعی تلخ و دلگیر

آخر این ماجرا رو می ذارم به پای تقدیر





محکوم به چیستم که این گونه رهایم می کنی ؟ مگر نه اینکه  با قلبی پر از ایمان

خواستی که باشی و یا شاید...

کاش می فهمیدی که عشق بازیچه نیست و دوست داشتن یک حس نه یک اتفاق.

افسوس که عشق تو مقدس نبود . بوسه هایت بی هوس نبود.

بی من باش !ندیدن چارۀ درد عادت است


 
comment نظرات ()